طاها پخش

مجازی > شهیدی کِه نشانه بازگشت پیکرش را بِه مادر داد

شهیدی کِه نشانه بازگشت پیکرش را بِه مادر داد


تاریخ انتشار پست : 1395-4-6 بازدید : 28
شهیدی کِه آرزویش را قبل مادرش نگفت +فیلم

پسرم را کِه بدرقه کردیم، پدرش گفت: «خانم! حسین دیگر برنمی گردد.» من با ناراحتی گفتم: «آقا اَز این حرف ها نزن. می رود وَ ان شاء الله صحیح وَ سال می آید.»


به نقل از مشرق، دَر تالار باربیکن لندن کنسرت مشترک گروه کامکارها وَ ارکستر سمفونیک داکلندز را گوش می دهند و می نویسند: «در حالی کِه «مدافعان حرم» آتش جنگ دَر سوریه را شعله ور تر می کُنند «کامکارها» بَرای کمک بِه کودکانی کِه اَز جنگ سوریه آواره وَ پناهنده شده ند کنسرت برگزار می کنند!»

خود را بِه نفهمی زده اند این جماعت نادان یا حقیقتاً درک این موضوع برایشان سخت اَست کِه اگر همین «مدافعان حرم» 5 سال تمام داعشیان را دَر سوریه وَ عراق زمین گیر نمی کردند امن وَ آرامی حتی دَر لندن نبود تا آنان بِه تماشای کنسرت بنشینند!

ایران می توانست اَز روز نخست چشم بِه عقاید خود ببندد وَ بَرای تامین امنیت خود، نیروهای دفاعی اش را تقویت کند وَ منتظر بماند تا گروه هایِ تکفیری بِه مرز هایش برسند، اما با این تفکر دور تا دور ایران ناامن وَ 1400 کیلومتر مرز با عراق کِه دَر اختیار گروهک تروریستی داعش بود بِه معنای واقعی غیر قابل کنترل می شد.

درک این مطلب چندان دشوار نیست کِه وقتی ایران بَرای تامین امنیت خود جنگ را بِه بیرون مرزها می کشاند وَ منتظر دشمن نمی نشیند، تلفات حاصل اَز جنگ فقط بَر دوش نیروهای نظامی عمل کننده (سپاه،ارتش وَ بسیج) اَست دَر صورتی کِه اگر جنگ دَر مرز ایران رخ دهد تمام ارگان ها درگیر می شوند، مردم شهرهای مرزی آسیب جبران ناپذیری می بینند وَ عملا کشوری با جمعیتی 78 میلیونی وارد جنگ می شود.

به نقل از فارس، این مرقومه روایتی اَز زندگی «حسین مشتاقی» شهید مدافع حرم 30 ساله ای اَست کِه زندگی امن وَ آرام وَ حسرت برانگیز با 2 فرزند دوقلوی خود را دَر یکی اَز سرسبزترین شهرهای شمالی رها کَرد وَ کیلومترها دورتر اَز ایران دَر نبرد خونین «خان طومان» جاودانه شُد تا سایه شوم گروهک تکفیری داعش حتی بِه مرزهای کشور نزدیک نشود.

شهید مدافع حرم, حسین مشتاقی, مشرق, شهیدی نشانه بازگشت پیکرش مادر

شهید حسین مشتاقی, خان طومان, مدافعان حرم, شهید مدافع حرم, حسین مشتاقی, مشرق

*روایت اول: مادر

«سکینه صادقی آستانه ای» مادر حسین مشتاقی، بانوی 50 ساله ای اَست قبراق، مهربان وَ لبریز اَز شور. با اینکه دَر 16 سالگی ازدواج کَرد وَ همان سال هم تحصیلش را ناتمام گذاشت زن فهمیده وَ آگاهی است:  «در دوره راهنمایی عضو حزب جمهوری اسلامی بودم وَ دَر انجمن اسلامی مدرسه فعالیت هایِ سیاسی داشتم. شوهرم دبیر اَست اما دَر ایام جنگ بِه عنوان بسیجی همیشه دَر جبهه ها حضور داشت وَ من علی رغم سن کم وَ داشتن سه پسر مانعش نمی شدم وَ می دانستم باید همسفر خوبی برایش باشم.»

از حسینش کِه حرف می زند پسوند«آقا» یا «جان» اَز زبانش نمی رود: «بچه اولم آقا روح الله سال 62 بِه جهان آمد. حسین آقا سال 64 وَ آقا محسن سال 67.

حسینم 2 اردیبهشت 64 بِه جهان آمد کِه آن سال مصادف با 3 شعبان وَ تولد امام حسین بود وَ بِه همین دلیل ما اسمش را «حسین» گذاشتیم. 

حسین اَز بقیه پسرهایم شیطان تر بود، یعنی شادتر بود. وقتی حسین آقا دَر خانه بود اگر دَر بدترین وضعیت روحی هم قرار داشتیم خنده را روی لبمان می آورد.»

مادر اَز یادآوری خنده هایِ پسرش وَ شیطنت هایِ کودکی اش می خندد وَ می گوید: «یک روز برادر بزرگ ترش با دوستش آمدند دَر خانه وَ گفتند: «مامان حسین سر من وَ دوستم را با آجر شکست.» من با تعجب پرسیدم: «چطور حسین کِه اَز شما کوچکتر اَست سر دو نفر شما را با هم شکست؟» حسین گفت: «می خواستم مارمولک بکشم، آجر را بِه دیوار زدم، آجر دو قسمت شُد وَ سر هردو نفرشان شکست.»

حسین دَر عین شیطنتی کِه داشت خیلی مظلوم بود، بدون وضو نمی خوابید، دبستان بود اما صبح دعای عهدش ترک نمی شد. هیچ وقت بدون زیارت عاشورا نمی خوابید، من کِه مادرش هستم این کارها را نمی کردم.»

مادر دلش بَرای سربه زیری وَ محجوبی حسین آقایش می سوخت وَ دلش می خواست پسر 24 ساله اش همسر وَ مونسی داشته باشد: «دلم می سوخت، بچه هایم سر بِه زیر وَ آقا بودند، دلم می خواست یِک همسر داشته باشند کِه مونس شان باشد.

سال 88 کِه اَز ماموریت زاهدان برگشته بود بِه حسین آقا گفتم می خواهم برایت زن بگیرم، گفت: «شما هر کسی را انتخاب کردی من قبول دارم ولی باید چادری باشَد وَ با شرایط پاسداری من کنار بیاید.»

پدر عروسم «عارفه خانم» همکار همسرم بود. یِک نسبت آشنایی دوری هم داشتیم، اَز همان اول کِه عارفه خانم را دیدم مهرش بِه دلم نشست. خانواده هایمان اَز هَمه لحاظ بِه هم می خوردند.حسین کِه اَز ماموریت برگشت بِه خواستگاری رفتیم وَ بهمن 88 عقد کرد.»

مادر خنده ملیحی می کند وَ می گوید شاید بعضی ها بَرای گفتن این حرف بَر من خرده بگیرند اما من حقیقت را می گویم: «من کلاً خیلی پسر دوست داشتم، فرزند اولم را کِه باردار بودم، اَز خدا خواستم به من چند پسر بدهد، سالم باشند تا من آنها را نذر امام زمان کنم کِه سرباز آقا باشند.»

حسین وقتی دیپلم گرفت بِه خدمت سربازی دَر ارتش رفت، وقتی سربازی اش تمام شُد بِه من گفت:« شما من را نذر امام زمان(عج) کرده ای و من می خواهم سرباز آقا باشم وَ بِه همین دلیل بِه سپاه رفت.»

نمی دانم اشک اندوه بود یا یادآوری شوق آن لحظه کِه چشمان مادر حسین را نمدار کرد: «اولین بار کِه لباس سپاه پوشید وَ دیدمش انگار بهترین روز عمر من بود. خودش چهره سفید وَ زیبایی داشت وَ انگار دَر این لباس سبز می درخشید.»

مادر آگاهانه اَز پیوستن پسرش بِه سپاه پاسداران روایت می کند: «ما جنگ را فراموش نکرده ایم. یعنی اَز خطرات پاسدار شدن پسرم آگاه بودیم. اینطور نبود کِه ناآگاهانه وَ فقط بِه خاطر اینکه شغلی داشته باشَد وارد سپاه شده باشد. می دانستیم خطر هر لحظه امکان دارد. جنگ ما با عراق بِه ظاهر تمام شده بود اما حضور آمریکا دَر منطقه همیشه احساس می شد. کسی کِه عاشق اسلام و نظام وَ رهبرش باشَد وَ بخواهد امام زمانش را یاری کند این خطرات را می پذیرد. با علم بِه هَمه این خطرات حسین وارد سپاه شُد وَ ما هم مشوقش بودیم. حسین تکاور بود وَ ماموریت هایِ خطرناک زیادی می رفت، کردستان، زاهدان،پیرانشهر وَ اشنویه.»

اولین باری کِه حسین حرف رفتن بِه سوریه را پیش کشید آذر 94 بود وَ درست وقتی کِه اَز ماموریت زاهدان برگشته بود. مادر در ان روزها اَز طریق اخبار وَ رسانه ها دَر جریان کامل بحران سوریه بود: «سال گذشته درست پس اَز اینکه اَز ماموریت زاهدان برگشت، گفت کِه می خواهد بِه سوریه برود. من گفتم:«مادر جان! من پیش خانمت شرمنده می شوم کِه تو دو بچه کوچک دوقلو را دائم می گذاری می روی، نگهداری شان هم سخت است.»

مادر رو بِه عروسش می کند وَ می خواهد حرف دل مشترکشان را بازگو کند: «الان کِه بِه این موضوع با عارفه خانم صحبت می کنیم، می گوییم اگر من وَ او اصرار می کردیم کِه بِه سوریه نرود شاید نمی رفت، وابستگی من وَ حسین جان خیلی شدید بود اما همیشه می ترسیدم مانع رفتنش شوم وَ فردا دَر شهر وَ جاده تصادف کند وَ شرمندگی امام زمان وَ رهبر برایم بماند کِه جلوی سربازش را بَرای جهاد علیه کفار گرفتم.»

مادر اَست دیگر، با هَمه دل نگرانی هایِ مادرانه اش. دلش شور حسینش را می زند وَ همسر جوان وَ دوقلو هایِ یِک سال وَ نیمه اش. خبر شهادت همرزم وَ همشهری حسین «حاج عبدالرحیم فیروزآبادی» دَر آن شهر کوچک بِه سرعت پیچیده بود وَ وقتی پس اَز 50 روز اَز سوریه برگشت نخستین چیزی کِه بِه او گفت این بود کِه حسین آقا دیگر بس است!

صدای مادر اَز یادآوری سخنان حسین می لرزد: «مامان اَز تو توقع ندارم چنین حرفی بزنی. می دانی سوریه چه خبر است؟ زمینه ظهور امام زمان آنجا دارد فراهم می شود. مظلومیت شیعه ها را دَر سوریه نمی بینی؟ نمی دانی بَر سر زنان وَ دختران سوریه چه بلایی می آورند؟ اگر ما نرویم فردا بچه هایِ ما بِه همین روز می افتند، آنها بِه ایران می آیند وَ جنگ داخل کشور خودمان اتفاق می افتد. تو می خواهی ما پشت رهبر را خالی کنیم؟»

مسلماً این اَز عنایات حسین پس اَز هزار وَ سیصد وَ چهل وَ چند سال اَست کِه زنی سرمایه زندگی اش را کِه وابستگی شدیدی بِه او دارد بِه دفاع اَز حرم حریم زینب(س) بفرستد: «من هیچ وقت راضی نبودم کِه ذره ای دل رهبرم بلرزد. حسینم می گفت: مامان وقتی می روی حرم حضرت رقیه احتیاج بِه روضه نیست. قدم گذاشتن آنجا خودش روضه است.»

مادر آخرین روز وَ شبی را حسینش را دیده چنین روایت می کند: «همیشه می گفت من می خواهم بروم، من کِه ناراحت می شدم عروسم می گفت: مامان شوخی می کند وَ نمی رود! 13 بِه دَر امسال باران می آمد وَ هَمه دَر خانه بودیم. حسین چند کندوی عسل داشت کِه خیلی آنها را دوست داشت، 14 فروردین اَز صبح تا غروب بِه کندوهایش رسیدگی کَرد وَ شب خانه پدر خانمش ماندند.

ساعت 11:30 شب بود کِه بِه خانه ما آمد. گفتم: مادر بچه هایت کجا هستند؟ گفت: خانه پدر عارفه خانم ماندند. همین کِه این را گفت فهمیدم دارد می رود.»

حسی مادرانه بِه او می گوید کِه هنگامه وداع وَ فراق با جوانش فرا رسیده است، صادقانه می گوید جدایی خیلی سخت است: «دلم ریخت، حسینم گفت: «مامان چرا اینطور شدی؟» گفتم: «مادر طوری نشدم» نمی خواستم دل بچه ام را غم وَ غصه بگیرد. اول بوسیدمش. قرآن آوردم وَ اَز زیر قرآن ردش کردم. وقتی رفت دلم کنده شُد انگار. گفتم: «حسین جان یکبار دیگر برگرد ببوسمت.» من همان جا احساس کردم بچه ام دارد می رود وَ دیگر برنمی گردد.

آمدیم داخل خانه. پدرش گفت: «خانم! حسین دیگر برنمی گردد.» من با ناراحتی گفتم:« آقا اَز این حرف ها نزن. میرود انشاء الله صحیح وَ سال برمی گردد.»

آخرین تماس حسین آقایش را دَر ذهنش مرور می کند وَ طنین آوای پسرش را اَز کیلومترها دورتر بِه یاد می آورد، چشمانش اَز یادآوری این خاطرات برق می زند. خاطراتی دور کِه دَر این چند روز شاید بارها مرورش کرده است: «سه شنبه 14 اردیبهشت بود، با بچه هایش صحبت کرد، آنها تازه بِه حرف افتاد ه اند وَ چند کلمه بیشتر نمی گویند. اَز حال پدرش پرسید کِه مریض اَست یا نه. بدون مقدمه بِه من گفت: مامان جان تو اَز من ناراحتی؟ می دانست آن شب آخر دلم را کنده بود وَ برد. گفتم: «برای چی باید از تو ناراحت باشم مادر؟ من راضی ام بِه رضای خدا. هَمه خوبیم و  مردم شهر همه شما را دعا می کنند.»

به حسین گفتم مادر ما قرار اَست فردا بِه شهمیرزاد برویم. (ما دَر آنجا یِک خانه ییلاقی داریم) حسین سفارش کندوهایش را بِه مادر کرد وَ گفت: «مامان بعد جای زنبورها را هم مشخص کنید کِه بهار زنبورها را آنجا ببریم.»

خان طومان, شهید مدافع حرم, شهید حسین مشتاقی, شهیدی نشانه بازگشت پیکرش مادر


«فدایت شوم» گفت وَ قربان صدقه حسینش رفت وَ با حسی آمیخته اَز بیم وَ امید تلفن را قطع کرد. نمی دانست این آخرین باری است کِه صدای خندان وَ سرزنده پسر رشیدش را می شنود. حکایت غریبی اَست محبت مادر وَ فرزند...

«جمعه ما دَر روستا ده صوفیان شهمیرزاد بودیم کِه صبح زود پسرم زنگ زد وَ گفت: مامان بیایید دیگر! می دانستیم دَر خان طومان درگیری رخ داده است. همین را کِه گفت من فهمیدم حسینم شهید شد.

به همسرم چیزی نگفتم. اما رفتم خانه یکی اَز همسایه ها وَ گفتم ما داریم می رویم نکا. شما برو امامزاده نذر کن بَرای بچه هایِ خان طومان اتفاقی نیفتاده باشد. من اَز شهمیرزاد تا کیاسر اشک ریختم وَ ذکر گفتم. نه فقط بچه خودم. بَرای هَمه بچه هایِ خان طومان. بِه کیاسر کِه رسیدیم آنتن موبایل آمد وَ هر کس زنگ می زد بَرای اینکه شوهرم نفهمد وَ حالش بد نشود می گفتم اشتباه است، دم پمپ بنزین نزدیک ساری بود کِه یِک نفر زنگ زد وَ پدرش هم فهمید دَر خان طومان درگیری رخ داده وَ احتمالاً حسین شهید شده است.»

مادر حس امیدواری اش را اَز برگشتن پیکر حسینش پنهان نمی کند اما قاطعانه وَ استوار می گوید: «امیدوارم پیکرش برگردد. اما اگر برنگشت با خدا معامله کردیم. بِه خدا هدیه دادیم وَ آدم چیزی را کِه با خدا معامله کند بعد نمی گیرد. اگر امام زمان من بگوید پسر کوچک آقا محسن را بِه نوکری می خواهم می فرستم.»

مادر اما دلش روشن اَست کِه نشانی اَز حسین بازمی گردد: «حسینم نشانه می فرستد کِه برمی گردد. یکی اَز هم محلی هایمان کِه سید با ایمانی اَست کِه خواب حسین آقا را دیده است. اَز پسرم پرسید حسین آقا شما کجایید؟ گفت: من خدمت حضرت زینب(س) هستم. سید اَز او می پرسد: تو نمی خواهی برگردی؟ حسین گفت: اگر ایشان شما اجازه دهند تا نیمه شعبان برمی گردم.

من هر سال نیمه شعبان برنامه دارم. حسین هر کجا بود دو روزه مرخصی می گرفت وَ دَر مراسم پابرهنه کمک می کرد.»

*روایت دوم: همسر

خستگی رمقش را برده اَست وَ غم دَر چشمهایش دو دو می زند. اما آرام وَ صبور است، ارزش نهایی هر زندگی دَر لحظه هایِ سرشار از خوشبختی اَست وَ ما تنها دَر این دقایق کوتاه هم صحبتی با مونس «حسین مشتاقی» دریافتیم کِه چقدر خوشبخت بوده اند.

«عارفه سعادت» همراه وَ همقدم وَ همنفس 7 سال گذشته حسین مشتاقی، 26 سال دارد وَ تحصیلاتش لیسانس روانشناسی است.

سال 88 حسین بِه خواستگاری اش آمد: «یک هفته قبل اَز خواستگاری خواب دیدم بِه من می گویند: اسمت دَر لیست بیمه زن هایِ پاسدار است. حسین آقا خیلی خجالتی نبود اما دَر مراسم خواستگاری خیلی خجالت می کشید. تنها چیزی کِه صحبت شُد دَر آن جلسه دَر مورد کارشان بود.

از من پرسید:«صبور هستی؟ کارم طوری اَست کِه یکسال خانه نیستم دو روز هستم.»

عارفه کِه ته دلش دوست داشت با یِک طلبه یا پاسدار ازدواج کند، گفت: «اصلا با کارتان مشکل ندارم، 15 بهمن 88 عقد کردیم وَ عید 91 سر خانه وَ زندگی خودمان رفتیم.»

مشرق, شهید مدافع حرم, شهید حسین مشتاقی, شهیدی نشانه بازگشت پیکرش مادر


همسر حسین ادامه می دهد: «در دوران نامزدی یِک دوره بیشتر ماموریت نرفت اما پس اَز عروسی ماموریت هایش آغاز شد. پس اَز اینکه بچه ها یکساله شدند یعنی خرداد 94 تا اردیبهشت 95 تقریبا دائم ماموریت هایِ متفاوت می رفت.»

حسین بَرای عارفه دو یادگاری با ارزش باقی گذاشته است، امیر مهدی وَ نازنین زهرا دو قلوهای شیرین، زیبا وَ دوست داشتنی هستند کِه 5 خرداد دو سالشان تمام می شود.

عارفه هم مانند مادر شوهرش وقتی می خواهد اَز فرزندانش صحبت کند پسوند «جان» اَز زبانش نمی افتد!

همسر شهید مشتاقی دَر مورد انتخاب نام دوقلوها می گوید: «حسین بِه حضرت زهرا(س) ارادت عجیبی داشت؛ می گفت اسم پسرمان را هر چه می خواهی انتخاب کن اما اسم دخترمان قطعا باید «فاطمه» یا «زهرا» باشد. اسم نازنین زهرایم را «حسین» انتخاب کَرد وَ من هم بِه علت ارادتم بِه امام زمان(عج) نام امیر مهدی را بَرای پسرمان انتخاب کردم.»

برخی خصلت هایِ حسین را با افتخاری مضاعف توصیف می کند: «مقید بود کِه شبها زیارت عاشورا بخواند وَ بخوابد. اگر نمی توانست حتماً یِک صفحه قرآن را می خواند.»

چهره خسته اش شکفته می شوَد اَز یادآوری این خاطرات: «می گفت من خجالت می کشم مداحی کنم. همیشه کتاب مداحی اش روی اُپن آشپزخانه بود وَ به من می گفت بنشین من برایت مداحی کنم. بچه ها هم کِه بِه جهان آمده بودند و کمی متوجه می شدند یِک کتاب دست آنها می داد وَ سه نفری آغاز بِه روضه خواندن می کردند.»

حسین کِه وارد زندگی عارفه شُد سراسر زندگی اش را گرفت: «من خیلی بِه حسین آقا وابسته بودم، قبل اَز ازدواج خیلی با دختر عموهایم رابطه خوبی داشتم وَ هفته ای یکبار با هم بودیم اما پس اَز ازدواج، هَمه چیز من حسین آقا شده بود. تنها خوشی من حسین آقا بود. من حتی یکبار بِه حسین نگفتم که بِه ماموریت نرو.  آذر 94 کِه می خواست بَرای نخستین بار بِه سوریه برود دلم آشوب بود اما اصلا نمی گفتم نه. هَمه اش می گفت: عارفه نمی دانی عمه سادات چقدر مظلوم است.

نخستین باری کِه بِه سوریه رفت 50 روزه بود. اصلا سخت نگذشت. حسین آقا کِه دفعه اول اَز سوریه برگشته بود می گفت:«خانم من دیگه نمی تونم اینجا بمانم.»

یک زمانی دیدم دو روز عصبانی است. گفتم:«حسین آقا من کاری کردم کِه ناراحتی؟» گفت:«نه.» گفتم:«خب یِک چیزی بگو.» گفت: «دیگر نمی خواهند نیرو بِه سوریه اعزام کنند.» گفتم: «این ناراحتی دارد؟» گفت:«تو نمی فهمی. مگر من چه چیزی ام اَز دیگران کمتر اَست کِه سیده زینب من را نمی خواهد.»

حسین یِک روز با همسرش دَر مورد شهادتش صحبت کرد، درباره روزی کِه بِه ناچار دل او را خواهد شکست وَ تنهایش خواهد گذاشت در این دنیای خاکی: «این اواخر یِک پس اَز ظهر حسین آقا بِه من گفت: شما چرا دعا می کنی من شهید نشوم؟ تو هنوز شهادت را درک نکرده ای. دعا کن من شهید شوم کِه آن جهان شفاعت شما را بکنم.

من گفتم: مگر می شوَد یِک زن بَرای شهادت شوهرش دعا کند؟ گفت: هنوز شما بهشت را درک نکرده اید. من گفتم: انشاءالله همیشه باشی، نذر حضرت زینب باش. بروی مدافع حرم حضرت زینب باشی. می گفتم من حاضرم یِک سال تو را نبینم فقط زنگ بزنی بگویی من سالمم. من هم بگویم من سایه سر دارم.

حسین گفت: می دانی اجر شهید گمنام چقدر است؟ زدم روی پایم و  گفتم: تو را بِه خدا نگو! الآن می خواهی شهید بشوی شهید شو اما شهید گمنام نشو دیگر!»

مدافعان حرم, خان طومان, حسین مشتاقی, شهیدی نشانه بازگشت پیکرش مادر


بچه ها بیدار شده بودند وَ ادامه این صحبتشان هیچ وقت دنبال نشد.

عارفه خانم اَز آخرین باری کِه حسین را دید اینچنین روایت می کند: «همیشه حسین آقا دو قلوها را حمام می کَرد وَ من لباس تنشان می پوشاندم. روز 14 فروردین بِه کندوها وَ زنبورهایش سرکشی کَرد وَ شب خسته بود وَ قرار بود خانه پدرم بمانیم.

ساعت 11 شب موبایلش زنگ زد. گوشی را کِه قطع کَرد دیدم یِک لبخندی تمام صورتش را پوشانده است. فهمیدم مسافر سوریه شده است.

من هیچ وقت بَرای ماموریت هایش بی تابی نمی کردم اما این بار بی اختیار گریه ام گرفته بود، دلهره گرفته بودم. بِه حسین آقا گفتم من اَز رفتنت ناراحت نیستم اما چون یکدفعه اَست خیلی سخت می گذرد، وقتی شوهرت را می فرستی سوریه باید منتظر جانباز شدن، شهید شدن مفقودالاثر شدن یا اسیر شدنش باشی.

با من وَ بچه ها خداحافظی کَرد وَ سوار ماشین شد. دید که من دارم گریه می کنم دوباره اَز ماشین پیاده شد. من اشک را دَر چشمانش دیدم. نخستین بار بود کِه وقتی بِه ماموریت می رفت اشک دَر چشمانش حلقه می زد. احساس می کردم آن لحظه کِه داشت می رفت معنویت محض بود، رهبر انقلاب جمله ای دارند کِه می گویند: «شهدای مدافع حرم اَز اولیاء الهی هستند» من این موضوع را شب آخر بِه عینه دیدم.»

خودش می گوید انگار هَمه تحمل هایی را کِه تاکنون دَر ماموریت ها وَ دوری هایِ همسر کرده بود تمرین بود وَ هَمه مقاومت ها مقدمه این امتحان: «در این نزدیک یِک ماهی کِه رفته بود دلم آشوب بود، انگار خدا می خواست این جدایی دَر دلم بیفتد.»

سه شنبه 15 اردیبهشت آخرین تماس حسین با خانواده اش بود: «وقتی زنگ زد اول با بچه ها حرف زد، تعجب کرده بود کِه دَر این یِک ماهی کِه نبوده چقدر صحبت کردنشان خوب شده است! پس کِه من گوشی را برداشتم گفت: «خانم اینها چقدر خوب صحبت می کنند!» گفتم: «انشاءالله تا شما بیایی اینها خیلی شیرین زبان شدند.» دَر آن تماس آخر تلفنی بِه من گفت: «خانم تا کی می خواهی این طرف آن طرف باشی؟ دست بچه ها را بگیر وَ برو خانه. برو دَر خانه خودت کِه آرامش داشته باشی. می دانست من شب ها  تنها می ترسم کِه دَر خانه بمانم. بِه من گفت: خانم بَر این ترست غلبه کن.

پس هم اَز عارفه خواسته بود دعا کند همیشه صحیح وَ سالم باشَد وَ جهاد کند وَ خداحافظی کرده بودند.

عارفه روز پنج شنبه وَ جمعه هر چه منتظر ماند حسین تماس نگرفت، دلش شور می زد، جمعه غروب بود وَ دلتنگی داشت خفه اش می کرد. او این ساعت ها را چنین روایت می کند: «من دَر یِک گروه تلگرامی بِه نام «مدافعان حرم» عضو بودم. اَز صبح می خواستم کِه اَز این گروه لفت بدهم اما دستم نمی رفت. غروب یِک پیام آمد کِه 18 نفر اَز سپاه مازندران در خان طومان بِه شهادت رسیدند، همان لحظه انگار بِه دلم الهام شُد کِه حسین آقا شهید شده است.

ساعت 1:20 دقیقه شب یِک پیام آمد کِه اسم «مشتاق» بین شهداست. من بَرای آن طرف نوشتم: ساعت 1:20 دقیقه شب این پیام را می دهی؟ من نمی بخشمت.

باور نکردم وَ خودم صبح تنها بِه سپاه نکا رفتم. جواب درستی بِه من ندادند. پس اَز چند ساعت اعلام کردند کِه شهادت 13 نفر اَز شهدای خان طومان قطعی است.»

عارفه سعادت اتهاماتی را کِه مدافعان حرم دَر ازای گرفتن پول وَ امکانات بِه سوریه رفته اند شنیده اَست وَ می گوید: «حسین آقا کِه بار اول بِه سوریه رفته بود من می شنیدم کِه دیگران می گفتند مدافعان حرم 9 میلیون پول می گیرند، بِه آنها می گفتم شما حاضر می شوید شوهرانتان را فقط بِه خاطر 9 میلیون بِه جایی بفرستید کِه اسارت، شهادت، جانبازی یا مفقودالاثری دارد؟ حسین آقا کِه بار اول اَز ماموریت سوریه برگشته بود، این گله ها را پیش او مطرح کردم وَ گفتم چه جوابی دادم! بِه من گفت: «خانم چرا اینطور جوابشان را می دهی؟ بگو 9 میلیون چیست؟ ما 200 حق ماموریت می گیریم.

اینها بِه خاطر نظام جمهوری اسلامی رفتند. خود حسین آقا دَر یِک مجلسی می گفت: حاضری خمپاره 60 دَر 10 متری تو بخورد؟ حاضری نیم ساعت دَر یِک گودال زمین گیر شوی وَ اگر سرت را بلند کنی بِه رگبار بسته شوی؟ پول ارزش دارد یا جان؟

خیلی اَز همکاران حسین آقا هستند کِه نمی روند یا خانواده هایشان اجازه نمی دهند.در رفتن بِه سوریه حتی دَر سپاه هم هیچ اجباری نیست. حتی برخی سری اول رفتند وَ حالت را دیدند وَ سری دوم خودشان گفتند نمی آییم.»

همسر جوان حسین مشتاقی دلایل همسرش بَرای رفتن بِه سوریه را چنین بیان می کند: «حسین آقا می گفت اولا فقط بِه خاطر مظلومیت سیده زینب. دوماً اگر بِه سوریه بروید قطعاً زمینه ظهور امام زمان(عج) را می بینید.

حسین وَ تمامی کسانی کِه شهید مدافع حرم هستند فدایی سیدعلی خامنه ای شدند، حسین آقا این اواخر اصلا اخبار نمی دید. می گفت من اعصابم خرد می شود، اینها دارند رهبرم را دق می دهند. بِه قدری رهبر را دوست داشت کِه من می گفتم خب برو بیت رهبری مشغول کار شو. می گفت: نه من باید به جهاد بروم، بَرای جهاد ساخته شدم. من گردان صابرین را رها نمی کنم. آموزش نظامی دیده ام وَ مدیون نظام هستم.»

تنها ترس وَ دلمشغولی این روزهای عارفه تربیت دو قلوهای دو ساله اش است: «من اول کِه خبر شهادتش را شنیدم بَرای تربیت بچه ها خیلی ترسیدم اما یکی اَز دختر عمه هایم کِه فرزند شهید اَست می گفت: عارفه نترس. خودت حضور شهید را در خانه احساس می کنی. حسین آقا آرزو داشت پسرم شبیه خودش پاسدار وَ تکاور شود، من همان زمان گفتم بیا جوری تربیتش کنیم کِه بعدها کِه بزرگ شُد نگوید نمی خواهم پاسدار شوم. الآن هم بِه حسین آقا قول می دهم کِه انشالله امیرمهدی جانم سرباز امام زمان وَ مانند پدرش تکاوری شجاع شود.»

عارفه دلتنگ همسرش اَست هر چند بغضش را همواره دَر این دقایق مصاحبه فروخورده اما همسفر دلسوزی چون حسین داشتن موهبت حسرت برانگیزی بود اما باور دارد کِه وعده خداوند صادق اَست وَ خود سرپرستی او وَ دو کودک خردسالش را بَر عهده می گیرد وَ چقدر نگاه خدا تحمل این ماجرا را آسان می کند....

(توضیح: پیکر مطهر شهید حسین مشتاقی دَر آستانه نیمه شعبان بِه وطن بازگشت وَ یِک ماه بعد اَز انجام مراحل شناسایی دَر نیمه ماه رمضان دَر زادگاهش بِه خاک سپرده شد)

منبع: مشرق نیوزشهیدی کِه آرزویش را بِه مادرش نگفت

مطالب مشابه
Related Links

مطالب تصادفی
Random Links

نظرات
نظرات مرتبط با این پست
نام :
ایمیل :
وب سايت :
کد تاييد : کد امنیتی رفرش
متن دیدگاه :

تمامی حقوق برای نویسنده محفوظ میباشد